کلامی از محبت

زنده گی یعنی باتو بودن

از تو متنفرم
نوشته شده در Mon 16 Sep 2013ساعت 4 PM توسط hejran| |

ببخش اگر دلت را آزردم. اینطوری آزارم نده و مرا از خوددور نکن.فرقی نمیکند اگر حرف نمیزنی و دیگر نمیخواهی ناله ها و درد هایم را بشنوی.فقط باش برایم کافی است بدانم قلبی  آنطرف دنیا برایم میتپد.یکی دوستم دارد. به جان تو قسم دیگر شکایتی نمیکنم التماس میکنم عذر و زاری میکنم به حرفم باور کن جز تو هیچ کسی را ندارم  .ای دوست و ای همدم شبهای تارم

     با من باش و تنهایم نگذار. 

ای قلب صبورم

چرا مرا کوچک و خورد میسازی. چرا اینطوری اذیتم میکنی. تو خوب میفهمی به من چی ارزشی داری چرا میخواهی با آنهایی که در سینه قلبی ندارند و از دوستی چیزی نمیدانند احساست را بفهمانی. آیا نمیدانی حرفهایت فقط دل مرا میلرزاند نه دیگران را.

حرفهایی تو تکرار حرفها و درد های من بود. چرا میخواهی ثابت بکنی که هر دو شریک یک دردیم. میدانم میخواستی شک را از دلهایشان برداری اما فایده ندارد جز اینکه من عذاب بکشم .

جان من 

ترا به حرمت دوستی و محبتم سوگند. دیگر خودت را اینطوری کوچک نساز. میدانم به خاطر من غرورت را زیر پا کرده خواستی........ اما نمیدانی من چی کشیدم. دیگر بس است اجازه نمیتم  نزد هر کس و نا کس غرورعشق ما را بشکنی. 

دلم میخواهد بیام پیشت   بذارم سر روی دوشت

بگم میمیرم از عشقت    برم گم شم تو آغوشت

من و تو زیر باران بود    به جان هم قسم خوردیم

تو چشم هم نگاه کردیم  نگاه کردیم از عشق مردیم

نوشته شده در Mon 29 Mar 2010ساعت 4 AM توسط hejran| |

خدایا

 تو شاهدی که بر من چی میگذرد.تو شاهدی که با من چی میکنند.همه در

 ها را برویم بستند و دلم را

به بازی گرفتند.غرورم را شکستند دیگر چیزی برایم نماندند.

از خودم نفرت دارم از خودم ....وقتی غرور  وعزتی نباشه بودن و نبودن معنی ندارد.

آه: با دل و قلب شکسته میشه زنده گی کرد.با غرور شکسته چطور زنده گی باید

کرد

از تو گله ندارم هر چه خطابم کنی به هر جرمی متهمم بسازی با جان و دل قبول

دارم.میدانم به تو بد

کردم به دلم بد کردم دل که دلیل نمیپذیرد چی دلیلی بیارم تا هر دو قبول کنیم

حال که باید برای اثبات پاک بودن و بیگناهی ام تسلیم خواسته های دیگران شوم

جان من آیا میدانی چقدر احساس تنهایی میکنم چقدر خودم را کوچک و ضعیف

میدانم

دلم میسوزد خوب میدانم احساس میکنی باور کن بدتر از آن شدم که بودم. هیچ دعا

و التماسم به درگاه 

حق قبول نشد.چی کنم کجا برم .      

نوشته شده در Sun 28 Mar 2010ساعت 5 AM توسط hejran| |

سلام سلام خو بید من خوبم

چشمان من طوفان غم داردهمیش

                     خنده به لب میزنم تا کس نداند راز من

دگر حرفی برای گفتن ندارم  غرورم شکست خودم شکستم. آنهایی که دست نابودیم

 بالا کرده بودند کاری شان را کردند. دگر لیاقت دوست داشتن را ندارم. دلم میخواهد

 اسمم را از صفحه زنده گی پاک کنم. دلم میخواهد.......... 

نوشته شده در Fri 26 Mar 2010ساعت 4 PM توسط hejran| |

زنده گی داستان از غم است

زنده گی فریادی از ماتم است

 

آزادی دگر مال ما نیست   

                پرواز تو آسمانها جز خیال ما نیست

نوشته شده در Fri 26 Mar 2010ساعت 3 AM توسط hejran| |

نوشته شده در Sun 21 Feb 2010ساعت 10 AM توسط hejran| |

عشق من

 روز عاشقان مبارکت باد

نوشته شده در Sun 14 Feb 2010ساعت 11 AM توسط hejran| |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

پاییز عمرم فرا رسید

melancholy autumn

میدانم دارم به تو و این دلم خیانت میکنم   نا خواسته به این عشقم اهانت

 میکنم

چی کنم چاره ای جز سوختن ندارم       جان من راهی دیگری به جز مردن

 ندارم

 

نوشته شده در Mon 1 Feb 2010ساعت 5 PM توسط hejran| |

آه میبینی با تو چی میکنم با تو چی کردم هنوز هم میخواهی برایم بسوزی همه چیزت را گرفتم هنوز هم آغوشت را برایم باز میکنی. هنوز هم

آخر چرا به من حق میتی با تو چنین کنم . چرا باید با من بسوزی چه حق دارم ترا قربانی کنم با آنکه میدانم عاشقتم بی تو هیچم برای دل خود هم کاری نمیکنم.

 به چی حقی به تو میگم دوستت دارم و برایت چیزی نمیکنم. آه که ارزش محبتهای ترا نداشتم میدانی از خود نفرت دارم . فکر میکردم چیزی هستم کسی هستم اما هیچم با چشمانم میبینم زنده به گورم میکنند خاکسترم میکنند اما فقط نگاه میکنم

 آه که خاموشی تو مرا میکشد. دیوانگی تو مرا آب میکند 

به جای سرزنش نوازشم میکنی

به جای دشنام وفریاد برایم شعر عاشقانه میسرایی

به جای نفرت و دور شدن به آغوشم میگیری  آخر این همه شکیبایی از کجاست

 

جان من با آنکه میدانم دیر است و حقی ندارم اما باز هم میگم 

 دوستت دارم با تمام وجود

 

نوشته شده در Mon 1 Feb 2010ساعت 10 AM توسط hejran| |

 دلم شکست قلبم شکست با تمام

 وجود شکستم

 

آنهایی که از خودم بودند  آتشم زدند

 زنده به گورم کردند

نوشته شده در Sun 31 Jan 2010ساعت 8 AM توسط hejran| |

کی اشکامو پاک میکنه شبها که غصه دارم

                                     دست به موهام کی میکشه وقتی ترا ندارم 

شونه کی  مرهم حق حقم میشه دو باره

                                         از کی بهونه بگیرم  شبهای بی ستاره

نوشته شده در Sun 31 Jan 2010ساعت 7 AM توسط hejran| |

 

دلم به وسعت آسمان تنگ است

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در Sun 24 Jan 2010ساعت 8 PM توسط hejran| |

 

نوشته شده در Sun 16 Aug 2009ساعت 1 PM توسط hejran| |

عشق را با تو جستجو کردم

در و جود تو یافتم  در چشمان تو خواندم

عشق را با تو تجربه کردم

در دستان تو احساس کردم با صدای تو فریاد کردم

عشق من باتو خواهم بود

 

  نگذار اشک جای خالی ات را در چشمانم

              بیگیرد

 

                    از با تو بودن برایم عادتی ساختی        

                   که هرگز بی تو بودن را باور ندارم

نوشته شده در Sun 5 Oct 2008ساعت 6 PM توسط hejran| |

 

دلم تنگ است, دلم دلگیر است, دلم میسوزد. چند روزی است سرگردانم دنبال خلوتگاه میگردم تا لحظه یی با خودم تنها باشم. میخواهم اشک بریزم تا مگر آتش درونم خاموش گردد.میخواهم سکوتم را بشکنم و لب به شکوه باز کنم. نمیدانم چرا دلم ماتم دارد. چرا با کوچکترین حرفی خون میگیرید.چرا ناتوان است و اراده ندارد دردش را فریاد کند.حس میکنم دنیا با این بزرگی برایم تنگ شده, دلی هرکی میشناسم همه از سنگ شده.

 

نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت 9 PM توسط hejran| |

 

امروز از تو مینویسم , از تو ناله میکنم , از تو شکایت میکنم. دگر طاقت ندارم آرام باشم. از تو مینویسم که چطور ظالمانه قلبم را میشکنی و تماشاگر آن میباشی. دگر خاموش نمیباشم به آسمان فریاد میکنم ,به کوه و صحرا ناله میکنم تا مگر این دلم آرام گیرد. دگر چشمانم خسته شدند, دگر اشکی ندارند به پای تو بریزند. میدانی چه جفاها که با دلم نکردی. دل که به تو عادت دارد, دل که فقط تشنه محبت توست و با تو آرام میگیرد. مگر چه بدی از من دیدی که اینطور اعذابم دادی. آخر گناهم چه بود. چرا اینطور همه چیز را از من گرفتی. باور نمیکنم این تو باشی. تویی که عاشقانه برایم نغمه عشق میسرودی,تویی که بیتابانه نوازشم میکردی, تویی که پناهگاه جسم بیمارم بودی.تویی که همآغوش شبهای سیاهم بودی, حال همآغوش غمهایم ساختی. آری باور نمیکنم تو همان باشی که میگفتی همیشه با منی و اگر یکروز از من بیخبر باشی دنیا را به هم میریزی.کاش آنطور که میگفتی مال من میبودی آنوقت دگر غمی نداشتم  دگربه فریادم میرسیدی و نمیگذاشتی اینطوری عذاب بکشم.                                                                                                                                                                                                       آه که دلم از تو شاکی است تا آسمان ها. اگر توان میداشتم فریاد میزدم تا صدایم را میشنیدی.دلم از تو رنجیده آنقدر تنهایی کشیده که دگر بودن و نبودن برایش معنی ندارد.   

 

 

دیگر باور نمیکنم

                        نه به تو

                       نه به خود

دیگر تمام شد

شکستم  پاره پاره شدم, سوختم با تمام وجود 

 با این هم سپاسگذارم ازاینکه درد تنهایی را برایم هدیه دادی.

 

چه ساده

        گرمم ساخت

                             آتشم زد

                                             و حال خاکسترم میسازد.            

نوشته شده در Sun 13 Apr 2008ساعت 5 PM توسط hejran| |

 

تویی که لحظه بی من آرام و قرار نداشتی

 تویی که بی یاد من شبها  چشمات خواب نداشت

تویی که قلبت فقط مال من بود

تویی که وعده کردی تنهام نمیگذاری

 حال چه ساده  تنهایم گذاشتی و فراموشم کردی.

 کاش میدانستی چه میکشم در این غربت تنهایی هام

کاش میدانستی چه میکشم از این نامهربانی هایت

کاش.....................

 

 

 ببخش اگر با تونا           

    مهربانم                          

  ببخش اگر درد دلت را

  نمیدانم   

نوشته شده در Sun 3 Feb 2008ساعت 8 PM توسط hejran| |

خیلی وقته دلم دلگیره , از آسمان و زمین هم دلسیره

خیلی وقته شقایق ها یادش نمیاد,  رنگ سرخ گلها یادش نمیاد

یادش نمیاد آسمان بغیر ار سیاهی رنگی داره, ستاره ها تو آسمان  هم برقی دارد

 خیلی وقته زنده گیم پر درده , قلبی عاشقم سرد و سرده

خیلی وقته نگاهم بی نوره , چشمان منتظرم به راه دوره

 

نوشته شده در Mon 24 Dec 2007ساعت 7 PM توسط hejran| |

نوشته شده در Wed 12 Dec 2007ساعت 4 PM توسط hejran| |

کاش میشد وقتی قلبی را میشکنند

                 صدای شکستن آنرا میشنیدند.

                        درد ناله های آنرا احساس میکردند.

 تو که هرلحظه نامه اعمالم را به دستم داده و حکم اعدامم را صادر میکنی میدانی چی میکشم .آخر گناهم چیست همینکه دعوای دلم را کردم. خوب 

فراموش نکن

 تو هم شریک گناهم هستی

 چون تو این حق را به دلم داده بودی.

پس این همه شکایت برای چی

نوشته شده در Sat 10 Nov 2007ساعت 10 PM توسط hejran| |

;
نوشته شده در Sun 21 Oct 2007ساعت 9 PM توسط hejran| |

روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زداي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد بانوي دريايي من

                               Image hosting by TinyPic    

اخر جاده ها کي به پايان ميرسد ؟ عشق من و تو کي به سامان مي رسد؟؟ دردهاي قلب من کي به پايان ميرسد؟ انتظار هر شبم کي به پايان ميرسد؟ چشم هاي من اينک حال گريه دارد شب را در خيالش تا سپيده مي بارد دستهاي من تاب ان ندارد تا بگيرد خاطرات روزهاي رفته بر باد سايه ام در ميان خاک و باد مي برد جسم مرا در گردباد

                          Image hosting by TinyPic

کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري سرودم . آن هنگام زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي ريختم اشک مي شد و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم تا شايد جاده اي دور . هنوز بوي خوب بهار را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي باشد براي دلم . بيا و از کنار پنجره دلم عبور کن تويي که در ذهن خسته هميشه بهاري

                     Image hosting by TinyPic           دردم را به كه گويم ؟

خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .

خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،

پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و .....................

خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .

درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد.

نوشته شده در Mon 27 Aug 2007ساعت 6 PM توسط hejran| |

میدانم دوستم دارد بیشتر از خودم بیشتر از خودش, برایش ارزش دارم بیشتر از دلش اما نمیدانم چرا با حرفهایش قلبم را مشکند . منکه از اول مغرور, خودخواه  و بی احساس بودم. چرا بدیهایم را نمیدید و در آغوشش پناهم میداد. چرا تسلیم خواسته هایم میشد و عاشقانه نوارشم میکرد. چه شد که حال روح خسته ام را  عذاب میدهد, مگر نمیداند من محبتش را برای آرامش و برای التیام زخم هایم میخواهم,  مگر نمیداند تن رنجورم ضعیف تر از آنست که تاب نا مهربانی هایش را داشته باشد. نا توان تر از آنست که درد حدفهایش را بکشد. خوب میداند اما با آنهم با من اینطوری میکندو  حال من ...من نمیدانم   با این دل چی کنم, دلی که آزرده است و مجبورم میسازد از او فاصله بگیرم. پس گناه من نیست.

معذورم

کاش میشد دلتنگی ها و خستگی ها را با کلمات از دل بیرون کرد

کاش میشد درد ها و غصه ها را با اشک از چشمها دور کرد

کاش میشد چو کبوتر پرواز کردن

                                        ناله ها را فریاد کرد

                                                           درآغوش گرم زنده گی , عشق را آغاز کرد

love

نوشته شده در Mon 20 Aug 2007ساعت 9 PM توسط hejran| |

به من میگی دوستت دارم, عاشقتم

 همین است رسم دوستی,

کجای کتاب عاشقی نوشتند کسی را که دوست داری اینطوری زجر بده. 

 اخربه جرم کدام گناه خیالاتت را مامور عذابم تعین کردی تا نظاره گر دردم باشند. 

بجرم یک نگاه؟

 بجرم یک بوسه؟

باور کن دیگر خسته شدم ,  توان ندارم.

بیا و مرهم دل رنجورم باش, بیا خواب و قرارم را بمن باز گردان. 

یا

   بگذر از من و یاد من

     بگذر از  دل بیتاب من                                                    

                    

نوشته شده در Sat 28 Jul 2007ساعت 11 PM توسط hejran| |

رفتم , مرا ببخش و مگو او وفا نداشت            راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق اتشین پر از درد بی امید               در وادی گناه و جنونم کشانده بود

                                                  

من از دو چشم روشن و گریان گریختم           از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به اغوش سرد هجر                ازرده از ملامت وجدان گریختم

                                                  

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

                                                                در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

                                                            دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نوشته شده در Sat 28 Jul 2007ساعت 12 PM توسط hejran| |

 

بعضی روزها اتفاق میافتد یکنفر هم پیدا نکنی

 درد هایت را برایش بگی,  دلت تنگ باشدواشک بریزی

همه تنهایت بگذارند.حتا اونکه بیشتر از همه دوستت دارد

 

وعده کردی تنهایم نمیگذاری,  اما چه ساده  رفتی و به من فکر نکردی.

 برایت مهم نبود دل من راضی است

یا نه

مهم نبود من چه میخواهم, چه میگم.

 رفتی و به عقب هم نگاه نکردی.شاید هراس داشتی مبادا مانع رفتنت شوم.

 مگر دست من بود. میدانم تقصیر تو نیست............

رسم زمانه همین است. برای بدست اوردن دلی, دلی را باید شکست.

تو هم انتخاب خودت را کردی و خوب هم انتخاب کردی.

پس ناراحت نباش دلی که شکستی مال کی بود.

نوشته شده در Sat 7 Jul 2007ساعت 3 PM توسط hejran| |

سفر کردم, از تو دور شدم. خواستم دیگر دنبالت نگردم, از تو فارغ گردم و فراموشت کنم.دیگر خسته بودم از این همه بیوفایی, بی اعتنایی اما  به چشمان زیبایت سوگند به ان دل که خیلی دوستش دارم. نتوانستم یادهای ترا از صفحه ذهنم پاک کنم یا تصویرت را با اشک از دیده گانم بشویم. دریغا!بجای ان خودم را فراموش کردم و مانند قطره ابی در بحر عشق تو گم شدم. حال بدنبال (خودم) و (تو) سرگردانم. 

 
نوشته شده در Sat 30 Jun 2007ساعت 10 AM توسط hejran| |

نوشته شده در Fri 29 Jun 2007ساعت 7 PM توسط hejran| |

 

 

پروانه به شمع بوسه زد بال وپرش سوخت.

 بیچاره از این عشق سوختن اموخت

 

فرق من و پروانه در این است.

 پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

 

 

نوشته شده در Thu 21 Jun 2007ساعت 9 PM توسط hejran| |

  می خواهم با تو باشم.

 می خواهم سر در آغوشت گذاشته.                                 

دور از همه, آرام و بیصدا بیخوابم.                                     

می خواهم عا شقانه نوازشم کنی , برایم حرف بزنی.

                             تا دنیاست

                                     تا زنده گیست

                                                 برای همیشه............

نوشته شده در Sun 3 Jun 2007ساعت 1 PM توسط hejran| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت